|
khaterate delbar
|
(ای تنها بهانه)
تو می روی بی آنکه حتی حرفی بزنی
تو در تبسم ثانیه های نبودن مرا ترک می کنی
و نمی دانم در کدام اندیشه سیر میکنی که اینگونه ترک میکنی
بی هیچ حرفی و بی هیچ دلیل و اندیشه ای
کاش می دانستم به کدامین گناه مجازاتم میکنی
و تو هرقدر ظالمانه در پی این جاده ی دور افتاده
در اندیشهای سرد وتاریک در کوچه پس کوچه هایبی وفایی
از من دور شوی
من باز از فرسنگ ها فاصله به تو می اندیشم
آیا این جرم است؟
طنین لطیف صدایت وآغوش گرمت وچشمان چون شبت را همیشه در ذهن دارم
ای تنها بهانه معنی زیستن در پستوی دستان و افکار توست
(آه ای سرزمینن من)
و آیا افسوس برای آن زمان که ثانیه ها از دست می رود با ارزش است؟
کاش می توانستم باز گو کنم آن ثانیه هایی را که زندگی و معنایش را با
تمام وجود احساس کردم .کاش می شد فقط برای لحظه ای فقط برای
اندک لحظه ای باز گویم داستان راست زیستن را.
آه ه ه... ای مردم به چه می نگرید؟ به رنگ سیاهی که مادران ایران زمین
بر تن کرده اند ! به آه و شیون آنها به چنگی که بر صورت خوداز داغ
فرزندانشان می کشندو ماموران ابلیس به آنها علامت سکوت یا مرگ را
می دهند.کاش می توانستم فریادم را به گوش بزرگان ابلیس برسانم ،اما
آنها جز ندای پلیدی را نمیشنوند وآه برای دخترانی که شرف را از آنها
گرفتند بدون آنکه آنها حرفی برای تاکید به کار برند ومن ،من همانند
دختری در سرزمین دور دست وغریببر پشت مه وابر و کوهها گمنام
گشته ام و با تمام وجود در پی راهی هستم تا از پس این مه هادر آیم وبه
سرزمین مادری و دیرینه ی خود برسم اما این بار به گونه ای دگر فریادم را به
گوش بزرگان ابلیس می رسانم چون من دختر سرزمین سبز پوشم.
(انسان)
زمانی که خورشید از پس ابرها بر زمین تابید فضای خلاء موجود را روشن کرد وزمین تبدیل به خانه ی جاوید برای انسان شد.انسان رانده شده هرگز نتوانست قدر ارزش خویش را نفهیمد،فرشته ی سیاهی نقابی به صورت زد ودر میان آن دو به رانده گی پرداخت . وزمین را آماده ساختیم برای زندگی شما پش در آن جاوید بمانید آنگونه که ما میخواهیم .
کوهی است میان دریای روشنی و خلاء تاریکی دو راه برای تو قرار دادم ؛آری میخواهم بدانم اگر تو را در سخت ترین شرایط قرار دهم تو مرا برای خود بر می گزینی یا....
من تو را برای خود آفریدم وعشق را که در میان شما مقدس است ازاعماق وجودم درون قلب گلی تو قرار دادم و تو را در رفاه و زیبایی قرار دادم ؛وای کاش میدانستی معنای زندگی کردن چیست و من میخواستم به پا داری عهدت را تا بدانم آیا بحتم با منی یا گمان میکنی حرفهایم و سختیهایم باری سنگین بر دوشت است
اگر دیگری ر ا بر من بر گزینی من به این باور میرسم که مرا از یاد برده ای اما نه این فقط تظاهر توست در مقابل من ،اما در همان هنگام من به یادت هستم وتاب ندارم ببینم که بنده ام اشکی ریزد و من شرمسار از اندوه تو میشوم ،اما بدان راحتی بعد از سختی ،شادی بعد از اندوه چه معنایی دارد . پس اگر من را میخواهی بنگر دنبال راهی به سوی سر زمین روشنی واگر جز من را پس برو به سوی سرزمین تاریکی . در سرزمین تاریکی همه نقاب به صورت دارند واین نشانه ی پلیدی آنهاست . واگر به سرزمین روشنایی بروی همه ی فرشتگانم را در اختیارت میگزارم وتمام خواسته هایت را عجابت میکنم فقط تو مرا بخواه و یک قدم به سویم بیا
تا ببینی من چه کارها برایت می کنم آیا این بنده گیست؟؟؟؟
به کدامین پنجره می نگر ی دگر نوری در اینجا نیست کدام در را گویی اینجادیوارحکم فرماست به کدام رویا متوصل شده اینجا یه مشت پر از فکرای سیاه و تو خالی کدام رهایی را گویی اینجا که همه درخوا بند بگذار من بیدار باشم ودر بیداری به تو بنگرم تصور کنم چشم های چون شبت ر ا. بگذار گرمی آغوشت را تا ابد در تن نگه دارم. بگذار صدایت را چون لالایی شب هر شب به یاد آورم. من ،من دستهای تورا می خواهم تا یاریم دهند این دیوار را بر دارم.
اینجا تعطیل است.

عشق را ا ز کویر بیاموز که دریا بودنش را به آفتاب بخشید
( درتو) مهم نیست گودال آبی کوچک باشی یا دریای بیکران زلال که باشی آسمان درتوست